نگاهی به جایگاه شاهنامه در اشعار استاد لایق شیر علی

یادداشت/
نگاهی به جایگاه شاهنامه در اشعار استاد لایق شیر علی
شاه منصور شاه میرزا، کارشناس میز تاجیکستان در موسّسهً فرهنگی اکو

جایگاه شاهنامه و فردوسی در اشعار استاد لایق شیرعلی، شاعر تاجیک

ای تازه و محکم از تو بنیاد سخن

هرگز نکند چون تو کسی یاد سخن

فردوس مقام بادت ای فردوسی

انصاف که نیک داده ای داد سخن

ابن یمین

   اندیشه و افکار سخن سرای توس از قدیم الایام تا کنون در کشور های حوزهً تمدّن ایرانی، از جمله در کشور های آسیای مرکزی همواره از جایگاه رفیع و بالائی برخوردار بوده و ادبا و دانشمندان این منطقه را تحت تاثیر قرار داده اذهان مردم عادّی و اقشار مختلف را به خود معطوف داشته است. شاهنامه و داستان های بی زوال آن از آوان نورسی و نوجوانی که دانش آموزان و دانشجویان با رمز و راز های ماندگار آنها آشنائی پیدا می کنند هموراه مانوس و هم نفس آنها بوده که این روند از تاریخ و گذشتهً نیاکان آنها که همیشه با محافل شاهنامه خوانی روزگار خود را گرم نگه داشتند منشا می گیرد و این اثر به عنوان کتاب قدسی اعتراف می شد به گونه ای که موقع نام گذاشتن به اطفال و نوزاد پیر بامعرفت و دانندهً شاهنامه صفحات این کتاب را باز می کرد و نامی را که دارای وزنه و مورد پسند گویندهً آن بود برای طفل نوزاد برمی گزیند و جالب این است که در میان قبایل قزاق تا قبل از انقلاب سال 1917 میلادی روسیه مَهر عروسان این منطقه یک جلد شاهنامه محسوب می شد و در این خطّه از گذاشتن نام قهرمانان منفی امثال سودابه، افراسیاب، گرسیوز، گروی و دمور و کیکاووس که گویندهً شاهنامه نظر نیک به آنها ندارد برای فرزندانشان به شدّت اجتناب می ورزیدند.

  امّا شاهنامه در میان تاجیکان که در واقع آفرینندگان برحقّ تاریخ و فرهنگ و تمدّن در آسیای میانه بوده اند جایگاه خاص دارد و در میان این قوم کسی را چه از خاصّ و چه عام نمی توان پیدا کرد که حدّ اقل چند داستان و ابیات فراوانی را از حفظ نباشد و مردم تاجیک با این شاه اثر عمر کرده و زیسته اند و این تاثیر تا جای عمیق است که هنوز هم تاجیکان تولّد غیرطبیعی را "رستمینه" می گویند و از واژهً غربی "سزارین" اصلا استفاده نمی کنند و رنگین کمان آسمان را "کمان رستم" می نامند و چنانچه کسی کار ویژه و بزرگی یا دلاوری ای از خود نشان دهد به او می گویند: "رستمینه کار کردی" و یا "کارت رستمانه بود". و می شود گفت اسامی تمامی قهرمانان مثبت شاهنامه را در این منطقه می توان مشاهده کرد. داستان های شیرین شاهنامه از لالای مادران تاجیک شروع می شوند و اطفال تاجیک از آوان کودکی با مضمون و محتوای آنها آشنا می شوند. و جالب اینکه در زمان حکومت شوروی و سیاست کمونیستی با اینکه تقریبا تمامی آثار شاعران و نویسندگان گذشتهً فارسی با حذف معانی و مفاهیم دینی و مذهبی و با گذاشتن نقطه و ناقص چاپ می شد شاهنامه بدون حذف و کم و کاست بر کلبه های مردم مثل نور خورشید وارد شد و سردمداران دولت شوروی شاهنامه را یک اثر ملّی و وطن دوستی و مولّف آن را شخصیت میهن دوست و علیه دین معرّفی می کردند و در حالی که دانای توس یک چهرهً متدیّن و خداپرست بود که شاهکار جاویدانهً خویش را به نام خداوند جان و خرد آغاز می کند و یکی از بهترین ابیات توحیدی:

به بینندگان آفریننده را

نبینی، مرنجان دو بیننده را

را سروده است و هر سطر و مصراع و بیت این حماسهً عالم شمول دارای رمز و پیام والاست. بگزریم. شاهنامه در آثار ادیبان تاجیک همواره به عنوان نماد هوّیت ایرانی اسلامی محسوب شده و شاعران و سخنوران تاجیک با عشق و علاقهً خاص به آن نظر کرده اند . این عشق و علاقه هنوز از ابتدای فعالیت علّامه صدرالدّین عینی، بنیادگذار ادبیات نوین تاجیکی فارسی آغاز گردید و استاد عینی با نوشتن رسالهً "فردوسی و شاهنامهً او" پایهً علم فردوسی پژوهشی جدید را بنیاد نهاد و این مسیر در مرحله های بعد در آثار شعرا و نویسندگان معاصر تاجیکستان، بویژه استاد ساتم الُغ زاده، نویسندهً فقید رونق بیشتر یافت و الُغ زاده در راستای معرّفی شاهنامه بزرگترین خدمت را در جوامع فارسی زبان آسیای میانه انجام داد. ایشان شاهنامهً منظوم را که از 9 جلد و 9 کتاب با حروف سریلیک فارسی تاجیکی عبارت بود در 2 کتاب به نثر برگرداند که با  استقبال صمیمی جامعهً فرهنگی این کشور قرار گرفت و کتاب مذکور با شمارگان 50 هزار نسخه در مدّت کوتاه به فروش رفت . خدمت دیگر استاد الُغ زاده تالیف رمان "فردوسی" بود که نویسنده در آن به شرح و بیان زندگی و فعالیت سپهسالار سخن پرداخت و این کتاب در سال 1999میلادی در ایران به عنوان کتاب سال اعتراف گردید.

   ولی بهترین و شیوا ترین اشعار را در مورد شاهنامه و گویندهً بانام آن استاد لایق شیرعلی(1941-2000 م) ، شاعر بزرگ تاجیک سروده است. استاد روانشاد در سلسله اشعاری تحت عنوان "الهام از شاهنامه" که از اشعاری با عناوین "پسر هجدهم کاوه"،" روح رخش"،" غرور رستم"،" پشتیبانی"،" گریهً کاوه بر هفده پسرش"،"نوحهً تهمینه بر مرگ سهراب"،آخرین نبرد رستم"،" ارواح دامنگیر"،" فردوسی و تیمور" و "وصیت فردوسی" فراهم آمده با کند وکاو و وانگری بر مفاهیم و پیام های سخنسرای توس بر اهمیت  اندیشه های متعال فردوسی تاکید می کند.

   لایق در شعر "پسر هژدهم کاوه" ضمن اشاره بر داستان "کاوهً آهنگر" و زهّاک ماردوش تاکید می کند که ظلم و انتقام و عدل و داد از ابتدای پیدایش عالم و آدم تا ابد ادامه خواهد یافت و هر جا ستم و بی عدالتی بروز می کند لاجرم کاوه ای به خاطر دفاع از عدل قیام خواهد کرد و علیه بیدادگری بر خواهد خواست. شاعر تاجیک سیمای کاوه را به عنوان مبارز راه آزادی و عدالت تصویر می کند که او:

کینِ او نیست فقط در دلِ او

کینِ او در دلِ هر انسان است

کاوه یک کاوهً فردوسی نیست

کاوه عصیانگرِ هر دوران است

می رود دِه به دِه، شهر به شهر

تا همه صلح و صفاجو باشند

همه ابنای بشر پنداری

پسرِ هژدهم او باشند.

  این معنی در شعر دیگر از همین سلسله-"گریهً کاوه بر هفده پسرش" ادامه و عمیق تر تجلّی می کند و سخنور تاجیک درد و اندوه کاوه را گوی درد خود می داند و با تمام وجود از این مصیبت و بیداد نوحه بر فلک سر می دهد که برجاست این شعر را با هم بخوانیم:

درونِ سینهً سردم دلِ صدپاره می گرید

میانِ خانهً بی کودکم گهواره می گرید

ز بزمِ گرمِ شاهان خندهً مستانه می آید

به چشمِ من ولی هر خشتِ برج و باره می گرید

زمین بیچاره می دانم، فلک بیچاره تر از او

دو بیچاره به احوالِ منِ بیپاره می گرید

زمین و آسمان تنها، به گردون اختران تنها

خیالم با منِ تنها همه سیّاره می گرید

   و امّا رستم که دلاور شکست ناپذیر و قهرمان محبوب مولّف شاهنامه است سیمای مورد توجّه شاعر تاجیک نیز می باشد و وی در اشعار "روح رخش"،"غرور رستم"،"پشتیبانی"،"آخرین جنگ رستم"،"ارواح دامنگیر" به نکته های قابل توجّه در مورد این دلیر باهوش اشاره می کند. از جمله در شعر"روح رخش به تصویر رخش،اسب رستم دستان که همواره با رستم بود و حتّی در واپسین لحظه او را همراهی می کرد می پردازد و تاکید می کند که روح این اسب بی نظیر همانند صاحب آن یل جهان پهلوان به مثابهً ایران در زمین و زمان ها حضور دارد و حتّی در رنگین کمان آسمان که تاجیکان آن را "کمان رستم" می خوانند ، موج می زند و همواره از رستم مواظبت می کند. شاعر تاجیک بر این است که رخش نماد ماندگاری و جاویدانگی است که تنها او قادر بود رستم را کشد: رخش باید تا تن رستم کشد! و او این مسولیت سنگین را به نوعی ادا کرده بود. شعر مذکور را با هم مرور می کنیم:

از فضای مُلکِ ایران

تا فضای ملکِ توران

 از سیستان تا کوهستان

از خراسان تا بدخشان

از فضای لاجورد ملکُ خاور

 تا فضای نیلفام باختر

یال هایش چشمهً نورِ الهی

 می پرد روحی درخشان

همچو روحِ پاکِ ایران

غرقهً نورِ کمانِ رستم است

 یال افشان می پرد در آسمان ها

...گورِ او پهلوی گورِ رستم است

گورِ او تمثالِ اوست

یعنی بالای سرِ رستم به پا ایستاده است

بر نبردِ نوبتی آماده است

 از کجائی گر رسد بر گوشِ او طبلِ خطر

 می کُند بیدار رستم را ز خوابِ جاویدان

 بهرِ حفظِ جانِ انسان

   این احساس و درک شاعر از پیام فردوسی در شعر"غرور رستم" بالا می گیرد و غرور رستم را زیبندهً او می داند که دانای توس به او بخشیده و رستم با اینکه پهلوان نامدار بود هرگز غرور بی معنی و خالی و مملو از باد و سبُکی نداشت، بلکه او نیروی خود را از یزدان می دانست و هرگز از آن سوئ استفاده نمی کرد و آن زور و توان را بر ظلم و بیدادگری و اهداف شوم به کار نمی برد، بلکه همواره در پی بر قراری عدالت و دفاع از نام و ننگ و میهن تلاش می کرد و از کبر و خود خواهی به دور بود. رستم به پندار شاعر تاجیک در عمر با شرافت خود تنها یک بار شکست خورده و آن هم زمانی بود که به خاطر نجات فرزند فرزانه اش سهراب یل دست احتیاج به کاووس دراز می کند و وقتی این شاه کم خرد و بادی خواهش ناجی و حامی خود را رد می کند رستم به این نتیجه می رسد که او را مرد نه،بلکه نامرد می کشد:

با روحِ بی شکستِ خود در دشتِ رزم و کین

کاووس را ز چنگِ اسارت رهانده ام

او خود کسی نبود که باشد سزای تخت

امّا منش به مسندِ ایران نشانده ام

من در مرورِ قسمتِ پیروزمندِ خویش

بر هر بلا و هر قضا پیروز بوده ام

 امّا دمی که احتیاج از دامنم گرفت

عرضِ نیاز بر درِ کاووس بُرده ام

یک بار در ارادتِ خود خورده ام شکست

در روی دست های من سهرابِ نازنین

می کَند جان و از پدر شفقت امید داشت

 می ماند داغِ خونِ او بر دامنِ زمین

... آن روز اوّلین روزِ شکستِ من

دریافتم که مردمی آسان نبوده است

برداشتم غریو به کاووس از جگر

جانِ تو جان و جانِ کسی جان نبوده است؟

نه مال و جاه جُستم ام، نه مسندِ بلند

زین ها بلند بوده ام من با غرورِ خویش

خاکِ وطن نبود اگر پشت و پناهِ من

کی افتخار کردمی تنها به زورِ خویش ؟

این اوّلین شکستِ من در کارزار ها

از دستِ توست، از دلِ بی مدّعای توست

پیروزی از من است و ز ایرانِ زنده دل

نفرینِ من به هستیِ بی متّکای توست

با این همه دلاوری دانستم عاقبت

دردی نمی کُشد مرا، بی دردی می کُشد

مردانگی است هر کجا، پیروز می شوم

مردی نمی کُشد مرا، نامردی می کُشد

 

  و همچنانکه بر اساس تصویر فردوسی رستم دلاور شکست ناپذیر است، شاعر تاجیک نیز تهمتن را پهلوان و قهرمان جاویدانهً کارزار ها می داند که به جز فردوسی- خلّاق این سیمای منحصر به فرد هم نبرد و هم طراز او نیست چون به قول گویندهً شاهنامه "منش کرده ام رستم داستان"  و لایق بر این است که تنها شاعران،آن با شعور ترین افراد هر دور و زمان و صاحبان قلم و اندیشه اند که قادر به خلق چنین قهرمانانند و در واقع مراد شاعر از نوشتن این شعر که "پشتیبانی" عنوان آن است ،به نوعی گوش زد کردن این نکتهً مهم است که نیروی قلم به مراتب عمیق تر و قوی تر از شمشیر و کمان است و روح نیرومند شاعر قهرمان را می سازد و می آفرد و به جامعه ارائه می کند که به ایدآل و شخصیت آرمانی مردم تبدیل می شود و شاعر است که با نیروی کلام و اندیشه او را وارد تاریخ می کند و به نوعی از کاه کوه می سازد:

در همه ایران و توران

هم نبردِ رستمِ دستان کسی نیست

هم بَر و هم بازِ او در روی دنیا

از تمامِ زادهً انسان کسی نیست

خامهً فردوسی تا باشد مددگار

پشتیبانی تا کند با سحرِ نیروی سحن

هیچ کس بر رستمِ دستانِ او

هیچگه پیروز نتواند شدن

...الغرض جز روحِ عصیانیِ شاعر

هم سَر و هم شورِ رستم نیست، نیست

غیرِ فردوسی و روحِ مقتدرش

هیچ کس هم زورِ رستم نیست، نیست

شاعران در هر زمانی، هر مکانی

پشتیبانِ قهرمانان بوده اند.

گرچه خود بودند بی پشت و پناهی

پشتیبانِ نوعِ انسان بوده اند.

  لایق شیرعلی در شعر"گریهً کاوه بر هفده پسرش" بار دیگر این فاجعه را مورد کند و کاو قرار می دهد و با ردیف"می گرید" از این ظلم و بیداد زهّاک و اندیشه های اهریمنی نوحه بر فلک سر می دهد و این نکبت را درد کلّ بشر می داند که یادآور این نکته است که در هر زمانی اهریمن سرشتان و دشمنان بشر در پی نابودی انسان و مغز ها بر آمده اند و حتّی زمین و آسمان در این مصیبت گریان است.شعر شاعر تاجیک را مرور می کنیم:

درونِ سینهً سردم دلِ صد پاره می گرید

میانِ خانهً بی کودکم گهواره می گرید

ز بزمِ گرمِ شاهان خندهً مستانه می آید

به چشمِ من ولی هر خشتِ برج و باره می گرید

زمین بیچاره می دانم، فلک بیچاره تر از او

دو بیچاره به احوالِ منِ بیچاره می گرید

زمین و آسمان تنها، به گردون اختران تنها

خیالم با منِ تنها همه سیّاره می گرید

  این شیون و نالهً شاعر ادامه می یابد و در شعر"نوحهً تهمینه بر مرگ سهراب" که از غم انگیز ترین صحنه های شاهنامه است به اوج می رسد و شاعر درد مادر غم کشیده و عزیز از دست داده اش آن هم گُردی مثل سهراب را خیلی با سوز و درد به تصویر می کشد که قربانی جاه طلبی و سوء استفاده های حاکمان و سردمداران خودخواه و مغرور که پدر و پسر را به جان هم انداختند ، می گردد و نوحهً تهمینه - مادر شیون و نالهً تمام مادران زجر و جفا کشیده و الم زده اند که نمونه اش در تاریخ کم نبوده است:

 تهمینه ام، تهمینه ام

از درد  و غم دو نیمه ام

در حسرتِ سهرابِ یل

درجِ غمان شد سینه ام

سهرابِ من، محرابِ من

خورشیدِ من ، مهتابِ من

 در این جهانِ بی کسی

یکتای من، نایابِ من

در دشتِ کین سرگشته شد

در خاک و خون آغشته شد

از مهرِ رستم زاده شد

وز قهرِ رستم کشته شد

...گلچینِ دورانم گذشت

گلریزِ بوستانم گذشت

تیغی که رستم زد بر او

 از جوشنِ جانم گذشت

اکنون چه دارد بودِ من

فردای بی مقصودِ من

دستِ که گیرد روزِ مرگ

از پایهً تابوتِ من؟

فریاد از بختِ بدا

از رستما، از قسمتا

دنیا تهی شد چون دلم

وا حسرتا، وا ویلتا.

   معلوم است که پیرامون شاهنامه و قهرمانان آن در میان مردم منطقه ده ها داستان و روایت وجود دارد که برخی پایهً واقعی و برخی بر اساس باور ها و اعتقادات مردم ساخته شده اند . قهرمانان شاهنامه در میان مردم تاجیک نیز آن قدر نفوذ و نقش عمیق دارند که حتّی در برخی موارد این تاثیر به غلو و اغراق می آمیزد. از جمله در میان مردم روایتی است که گویا رستم دستان وقتی قدم می زد و راه می رفت پای هایش بر اثر سنگینی جثّهً تهمتن بر زمین فرو می رفتند و در این منطقه هر بهادور و دلاور و دلیر را به رستم تشبیه می کنند و نیز نقل است که پدر حصزت علی(ع) به ایشان می گویند "رستمانه کار کردی" و حضرت علی (ع) تعجّب می کنند و می گویند: رستم کیست؟سپس، غلغله ای آغاز می شود و در آسمان آذرخش شدید می درخشد. ابوطالب(ع) به حضرت امیر المومنین (ع) می گوید: این آوازهً رستم است و خود رستم پیدایش نیست و این جاست که احتمال مقال "آوازهً رستم به از رستم" پدید آمده باشد  و گویا اینجاست که حضرت علی (ع) می گوید: من وارد بهشت نمی شوم تا رستم به بهشت نیاید. البتّه، منبع و ماخذ این روایت دقیق نیست ولی این حکایت در میان فارسی زبانان آسیای میانه معروف است و از میان این روایات یکی حکایت "فردوسی و تیمور" است که از نقل آن اجتناب می ورزیم و شعر شاعر تاجیک را که حاصل برداشت های او از این روایت است را بدون حذف و به طور کامل می آوریم:

مستِ خون با صولت و بادِ بروت

چون سوی ایران زمین لشکر کشید

لنگ لنگان تیمورِ بیدادگر

بر مزارِ پاکِ فردوسی رسید

بر سرِ خاکِ گرامی پا فشرد

مشتِ خاکی را گرفت و باد کرد

بعد بیتِ زیر را با زهر خند

گوییا از نامِ خود بنیاد کرد:

" سر از خاک بردار و ایران ببین

به چنگِ دلیرانِ توران ببین!"

ناگهان فردوسی بیرون شد ز گور

استخوان ها لرز لرزان از غضب

بیتِ زیرین را بخواند و غیب زد

همچو نقشِ ذو ذنب در کامِ شب:

"در ایران نمانده است شیر و پلنگ

جهان را گرفته است روباهِ لنگ..."

لال شد تیمور چو سنگِ روی گور

مشکلش را کرد آسان عسکری:

"مردگانش گر چنین زور آوردند

زندگانش را چه سان زور آوری؟"

پیرمردی گفت: گاها، حضرتم

مرده ها از زنده ها افضل ترند

فتحِ کوه از فتحِ روح آسان تر است

مرده ها از زنده ها پُردل ترند.

   و آخرین شعر از این سلسله "وصیت فردوسی" عنوان دارد که گویندهً تاجیک با عشق و علاقهً فراوان هدف و آرمان و مراد فردوسی را از تالیف اثر جاویدانهً خویش به قلم می دهد و تاکید می کند فردوسی بر حقّ تخم سخن را به آن خاطر کشت کرد که آدمی را آدمیّت بیاموزد و او را همانند معماری می داند که با احداث کاخ بی گزند سخن پارسی خدمت بزرگ در تاریخ ایران انجام داد که کلام او بدون طمع و غرض و عاری از هر گونه آلایش و سود خواهی بود و برای گویندهً آن نام ابدی به بار آورد:

شاعری هم بر مثل معماری است

زندگی را هر نفس دیگر کند

اهلِ جان را دوست تر با اهلِ جان

عاشقان را باز عاشق تر کند.

شاعرِ دفترگشا کشور گشاست

قصدش آن باشد ز شعر و شاعری

 کآدمی هر لحظه آدم تر شود

تا کند چشمِ حقیقت داوری

ای که سودِ خویش جویانی ز شعر

 خویش را بیهوده سرگردان مکن

 من که پُر کردم جهان را از سخن

 دستِ خالی رفتم و دل پُر ز خون

پندِ من بپذیر و یادی کن ز من

در جهانِ شاعری شادی مجو

طبعِ عالی گر عطایت کرده اند

 در سخن دیگر مکافاتی مجو

   البتّه، استاد لایق در رباعیات و دو بیتی  و  قطعات خود نیز از فردوسی و شاهنامه بارها به مناسبت های گوناگون یاد کرده و از مقام و منزلت دانای توس با محبّت یاد می کند، چنانچه در رباعی ای می گوید:

ای شرق،تو ابتدای خطّ و قلمی

 دروازهً آفتابِ زرّین المی

البرز! تو یا عابدهً فردوسی

 یا منبرِ شعر و شاعران عجمی!

   همچنانکه پیداست لایق فردوسی را با آن شهامت و ماندگاری سخن و جایگاه بالا و والا شایستهً آن می داند که منبری چون البرز که اشاره بر رفعت  و شهامت دارد، می داند که تنها از منبر بلند می شود شعر بلند سرود.

   بدین ترتیب، استاد لایق به عنوان یک وارث بر حقّ فردوسی و به عنوان عاشق جان سوختهً شاهنامه و اندیشه های متعال نویسندهً این کتاب بی بدیل در شعر فارسی آسیای میانه ظهور می کند و عشق و محبّت صمیمی و دانش و بینش عمیق و آگاهی از پیام ها و رمز های کتاب کتاب ها- شاهنامه که سخن را که از عرش فرود آمده بود دوباره بر کرسی نشاند، موفّق به خلق چنین اشعار عاشقانه و عاطفی می شود. و با این نتیجه می توان استاد لایق را یکی از مروّجان اندیشه های ملّی و میهن دوستانهً فردوسی در میان خوانندگان فارسی زبان جزیرهً کوچک فارسی زبانان - تاجیکستان و نیز علاقمندان فرهنگ فارسی در آسیای میانه خواند.

 

شاه منصور شاه میرزا،

کارشناس میز تاجیکستان در موسّسهً فرهنگی اکو

 

 

۱۰ تیر ۱۳۹۹
تعداد بازدید : ۱,۰۰۰
کد خبر : ۲,۰۸۲

نظرات بینندگان

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.